Home / Articles / Story

Story

حکایت/ عابد و ابلیس

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد، برگرد و ...

Read More »

Japan and Pacific Disaster Appeal 2011

Australian Red Cross is running an appeal to assist people affected by the huge 9 magnitude earthquake and more than seven metre tsunami, which hit north east Japan. Further tsunami swamped other areas of Japan. Japan Before and After the Earth Quick

Read More »

من چه می دونم درد یعنی چی؟

پدر یه خوانده ای به دلیل سرطان دو پا و یک دستشون فلج شده. در حال حاضر بخاطر ثابت موندن توی رختخواب زخم بستر گرفتند (زخم و عفونت دردناک در ناحیه کمر). برای جابجا کردنشون، هر بار میرن یک ویلچر قرض می گیرن. حالا میخوان یک ویلچر بخرن براشون. خانواده ...

Read More »

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، ...

Read More »

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:** **من کور هستم لطفا کمک کنید** **. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل ...

Read More »

اشتباه فرشتگان

*درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .* *پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟* *از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و ...

Read More »

تلفن به مادر

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. ...

Read More »

داستان دو شهر

داستان دو شهر مسافری نزدیک شهر بزرگی از زنی که کنار جاده نشسته بود پرسید: مردم این شهر چگونه اند؟   زن گفت: مردم شهری که از آن آمده ای چگونه بودند؟ مسافر پاسخ داد: بسیار بد، غیر قابل اعتماد و از هر نظر نفرت انگیز زن گفت: مردم این ...

Read More »

فقط برای خودت

فقط برای خودت! روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟ پسرک پاسخ داد: می ...

Read More »