Home / Articles / Story / یکی از بستگان خدا

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا
می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر
آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود
به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از
خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک
که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل
فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت
کفش در دستانش بود بیرون آمد.
– آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم،
کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های
خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
– شما خدا هستید؟


– نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
– آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

About Mohammad

Dr. Mohammad Khazab completed his Ph.D. in Computer Systems Engineering at the University of South Australia, where he researched on Artificial Intelligence and creating dynamic applications. He has worked as Senior Software Engineer, Web Developer, and Research Associate on various projects. He has ambitions to solve real-world problems, and to use his knowledge and skills to develop professional and industrial software applications. He's also founder of some Start-ups including Web2day Design.

این را هم ببینید

تلفن به مادر

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت ...

Leave a Reply